|
|
|
|
|
هر شب که فرصت میکنم جویای حالش می شوم از خویش بی خود گشته و مست خیالش می شوم
در اسمان ارزو هر دم صدایش می زنم چشمم چو بر رویش فتد محو جمالش می شوم
در هر شب تاریک من بدر است ماه صورتش از شرم این دیدار نو منهم هلالش می شوم
جاریست اشک از دیدگان هر دم که یادش می کنم مقبول در گاهش شوم اشک زلالش می شوم
سر گشته و حیران شدم دلتنگ و بی ایمان شدم گویم به هر شیدا دلی خط است و خالش می شوم
جویای حالش می شوم مست از خیالش می شوم با این دل سو دائیم رنج و ملالش می شوم
تاریکی و ظلمت گذشت خورشید از نو سر کشید انگار خواب است اینکه من غرق وصالش می شوم
|
|
|
لينک ثابت|
نوشته شده توسط بهاره و احسان در شنبه دوازدهم اسفند 1385 و ساعت 10:15 بعد از ظهر |
|
|
|
|
|
|
|
|