"توقف فقط در ایستگاه !!!!"
زندگی آدم ها در امتدادی قدم بر می دارد که فراز و نشیب های آن انسان را به انجماد فرا می خواند
هر دستاویزی ، قرار را به وجودشان عرضه می کند تا به بهانه استراحتی گذرا از ادامه صرف نظر کنند
تا به واسطه ی یک جرعه آب ، انبوهی از موفقیت از خاطرشان فرار کند و آنها را به بضاعت ناچیزشان قانع کند .
اما وقتی گنجایش عمر با فرسایش کالبدشان به سرحد خویشتن رسید "تازه" در می یابند که نتوانستند رویای شیرین کودکی شان را با آجرهای سعی و تلاش به عمارتی مبدل سازند که بی گمان روحشان در آن اسکان می یافت!
آن گاه خدا "این نور وصف ناپذیر" را در عدالت خانه ی خیالشان متهم می سازند و به جرم ناخدایی در متروکه ی خیالشان به امان خودش می سپارند !
این گونه سایه ی یاس و نا امیدی بر فراز روانشان رخ بر می تاباند و تاریکی را سهم شان می نماید
و خیال افسرده شان ، حرکتی دوباره را به استهزا می گیرد و ....
..... این جا یعنی خدا حافظ زندگی ________
پرستو ها کوچ می کنند !
از فرط سوز زمستان و عطش تابستان
آن ها بر فراز زمینی غوطه می خورند که آغوش وسوسه انگیزش هر لحظه آن ها را به فرود وا می دارد
لب های در هم آمیخته ی لاله های صحرایی ، وسعت سینه ی چمنزار و حتی تبسم گلبرگ ها ی نیلوفری که ریشه اش مدام با لجنزار عشقبازی می کند ، همه و همه دل پرستو را به زمینی شدن و قانونی شدن دعوت می کند !
پرستو می داند که وحشت زمستان رخسار غفلت آلود زمین را به سخره می گیرد و او را کفن پوش بهاری می کند که دیگرعمری از او باقی نمانده است !
پس فقط به مقصدی فکر می کند که جاودانگی، رهین وصالش با اوست
پس پرواز می کند تا ابدیت را از دست ندهد و هم کیشانش نخندد به ریش افکار او !
تا عقوبت زمستان و گرسنگی و پژمردگی ، دست و بالش را به هم نبندد .
پرستو توقف نمی کند "هرگز"
مرگ پایان اوست "فقط"
رودها در آغوش رودخانه می غلتند !
از هراس ماندگاری و "رخوت"
از ترس گندیدن در مردابی که بوی تعفن می دهد و لاشه ی قورباغه !
آن ها دل ناهمواری ها را می شویند و زلالی را به آن ها القا می کنند .
قدم بر می دارند و هم پیمانه ی دریایی شوند که عظمت خویشتن را از برکت عشق رود در سینه گنجانده است.
گاهی هم من و تو منع وصال می کنیم و گره کور را به زندگی رود عرضه می کنیم !!
ولی ،
او توقف نمی کند هرگز
بند من و تو پایان اوست فقط !
وتو ای وسیع ترین سایه بر موجودات هستی !
ای کسی که شیطان را شیطان ساختی و غرور را شیطان !
در کدام گوشه از خیالت ، رود را اسوه نمودی و پرستو را اسطوره ؟
یا اصلا به این ها فکر نکردی و تازه فکر می کنی که باید گاهی هم فکر کنی؟ !!!
ای بنی آدمی که هر ایستگاه را برای توقف گزینش می کنی و بساطت را هم در آنجا پهن !
چه زود دلت را به زمینی شدن کثیف می کنی !
اصلا تا به حال به آسمان هم فکر کرده ای !؟
یا فقط دلت ضعف می رود برای یک چهره ی با نمک و لب های قلوه ای و چشمانی مست و خمار ؟
تا پیش همه فریاد بزنی و دلت را خوش هم خوش کنی که :
" آی مردم !!! ... عجب صفایی دارد مجنون شدن ! "
غافل از این که خودت را بازیچه ی کودک روزگار نمودی و بذر هوا و هوس را در سینه ات پاشانیدی !
آی ، ای همانی که دلت را به نیلوفر ها یی خوش کرده ای که در مرداب ریشه دوانده اند !
ای ناآشنایی که مجری حیله های شیطانی شده ای !
ای مسافری که در هر ایستگاهی اتراق نمودی و فکر کردی که ، پایان، انتهای توست !!
تا کی استشمام بوی مرداب برای تو لذت بخش است !؟
تا کی پشت هر بندی توقف می کنی و هیچ جنبشی را از خویشتن بروز نمی دهی ؟
چند قدم جلو تر ، دریایی از عظمت انتظارت را می کشد !
دریایی که بوی نفت ، ماهی هایش را خفه نمی کند و نهنگ ها آن هم هوس خودکشی به سرشان نمی زند !
دریایی که قایق های آن گل های نیلوفرکه... نه ... "مریم " را به سویت روانه می کنند و محبت را آشکارا می نمایانند ؛
کمی جلوتر ، چندین فرشته ، مطیع سرزمینی می شوند که امارتش را تو عهده دار می شوی ؛
آن وقت ، خیال تو متاثر از کرشمه های این زمینی ها نمی شود و طعم آسمانی شدن را می چشی ؛
آن گاه ناخدای کشتی زندگانی را فریاد می زنی و بوسه های عاشقانه ات ، فقط صورت او را نوازش می کند !
عجب صفایی دارد ! صورت خدا را بوسیدن !
کمی آن طرف تر ، دریایی است ؛
جنبش لازم است !
....
من و " تو"
نه دلمان را به این دنیا خوش می کنیم ،
نه به محتویات آن دل می بندیم !
من وتو _ای غریب ترین صدا در قاموس اصوات _ فقط حرکت می کنیم ،
یادمان باشد همیشه :
.......{" توقف فقط در ایستگاه "}.......